از تجربه بالینی تا شکلگیری REACCESS و ROOM 7
مریم رضاخان
روانشناس بالینی | بنیانگذار REACCESS و ROOM 7
در درون هر انسان، بخشی زنده و دستنخورده وجود دارد؛ بخشی که توانایی معنا دادن، انتخاب کردن، پیوند برقرار کردن و دوباره برخاستن را در خود حفظ میکند. این ظرفیت حتی در دشوارترین و ویرانکنندهترین تجربههای زندگی نیز بهطور کامل از بین نمیرود.
بااینحال، تروما، فقدان، بیماری، فرسودگی، بحرانهای حرفهای و فشارهای طولانیمدت میتوانند دسترسی ما را به این بخش محدود کنند. در چنین شرایطی، انسان ممکن است احساس کند دیگر خودش را نمیشناسد، توان تصمیمگیری ندارد، از مسیر زندگی جدا شده یا همه قابلیتهایی که زمانی به آنها تکیه میکرد، از دست رفتهاند.
اما مسئله همیشه فقدان توانمندی نیست؛ گاهی توانمندیها همچنان وجود دارند، اما راه دسترسی به آنها مسدود شده است.
این نگاه، هسته اصلی مسیری است که من در طول بیش از دو دهه تجربه حرفهای پیمودهام و در نهایت به طراحی چارچوبهای REACCESS و ROOM 7 انجامیده است.

نخستین مواجهه من با شکنندگی و قدرت زندگی
مسیر حرفهای من ۲۲ سال پیش از مامایی آغاز شد؛ جایی که با نخستین تپشهای حیات و در عین حال با شکنندگی عمیق وجود انسان روبهرو شدم.
مامایی تنها مواجهه با تولد نبود. در آن فضا، زندگی و اضطراب، امید و ترس، قدرت و آسیبپذیری همزمان حضور داشتند. انسانها در لحظاتی قرار میگرفتند که کنترل بسیاری از امور از دستشان خارج شده بود و ناچار بودند با ناشناخته، درد و تغییر مواجه شوند.
همین تجربههای اولیه، پرسشهایی را در ذهن من شکل دادند:
چه چیزی به انسان کمک میکند در حساسترین لحظات زندگی دوام بیاورد؟
چرا برخی افراد در میانه فشار، ارتباط خود را با توانمندیهایشان از دست میدهند؟
چگونه میتوان به فرد کمک کرد تا دوباره احساس اختیار، معنا و پیوند را تجربه کند؟
این پرسشها مرا به روانشناسی بالینی رساندند؛ مسیری که در آن، مواجهه من با پیچیدگی تجربه انسانی عمیقتر شد.
دو دهه همراهی در مرزهای حساس زندگی
در سالهای فعالیت در روانشناسی بالینی، در کنار انسانهایی قرار گرفتم که هر یک به شکلی در مرزهای حساس زندگی ایستاده بودند.
برخی با آثار تروما و تجاوز زندگی میکردند. برخی درگیر سوگهایی بودند که بهآسانی قابل بیان یا پذیرش نبود. برخی با بیماریهای سخت، پایان مسیر درمان یا پرسشهای بنیادین درباره مرگ، معنا و ادامه زندگی مواجه بودند.
در این تجربهها بارها مشاهده کردم که رنج تنها یک احساس ناخوشایند نیست. رنج میتواند رابطه انسان را با خودش تغییر دهد. ممکن است فرد دیگر به قضاوت خود اعتماد نکند، از بدنش فاصله بگیرد، توان تصمیمگیریاش کاهش یابد یا احساس کند هیچ ارتباطی میان گذشته، حال و آینده او وجود ندارد.
تروما و فقدان گاهی بیش از آنکه چیزی را از انسان بگیرند، راه دسترسی او به بخشهای سالم و زنده وجودش را مسدود میکنند.
فرد ممکن است همچنان توانمند باشد، اما نتواند توانمندی خود را احساس کند.
ممکن است هنوز قدرت انتخاب داشته باشد، اما همه گزینهها را بسته ببیند.
ممکن است همچنان ظرفیت ارتباط داشته باشد، اما از ترس آسیب دوباره، از دیگران فاصله بگیرد.
از همینجا بود که مفهوم «دسترسی دوباره» برای من اهمیت پیدا کرد.
فشار فقط در اتاق درمان اتفاق نمیافتد
در سالهای اخیر، تجربه حرفهای من به فضای درمان فردی محدود نماند. همکاری و گفتوگو با مدیران، کارآفرینان و تیمهایی که در میانه بحرانهای شدید قرار داشتند، بخش دیگری از این مسیر را شکل داد.
پاندمی، شرایط جنگی، فروپاشی برنامههای حرفهای، شکستهای مالی، تغییرات ناگهانی و فشارهای مستمر سازمانی، بسیاری از افراد را در موقعیتی قرار داد که دیگر نمیتوانستند مانند گذشته فکر یا تصمیمگیری کنند.
افرادی که سالها با توانمندی، خلاقیت و قدرت رهبری شناخته میشدند، ناگهان احساس میکردند هویت حرفهای خود را از دست دادهاند. برخی تصمیمگیری را به تعویق میانداختند، برخی در چرخه کنترل بیش از حد گرفتار میشدند و برخی دیگر، ارتباط خود را با تیم، ارزشها یا معنای فعالیتشان از دست میدادند.
با وجود تفاوت ظاهری این تجربهها، یک الگوی مشترک وجود داشت:
فشار، فارغ از منشأ آن، میتواند دسترسی انسان را به خرد، انعطافپذیری و ظرفیتهای درونیاش مسدود کند.
این فشار ممکن است از یک تجربه آسیبزا، بیماری، سوگ، بحران اجتماعی یا شکست حرفهای ناشی شود. منشأها متفاوتاند، اما نتیجه میتواند مشابه باشد: محدود شدن دید، کاهش توان انتخاب، گسست از معنا و احساس از دست دادن خود.
انسان مجموعه شکستها و نداشتههایش نیست
در بسیاری از رویکردها، نقطه شروع شناخت انسان، مشکل اوست. پرسشها اغلب با این نگاه شکل میگیرند:
چه چیزی در فرد اشتباه است؟
چه ضعفی باعث این وضعیت شده است؟
چه چیزی باید اصلاح شود؟
اما تجربه من نشان داده است که نگاه صرفاً مبتنی بر نقص، نمیتواند تمام حقیقت انسان را توضیح دهد.
انسان فقط مجموعه زخمها، شکستها، ترسها و نداشتههایش نیست. حتی در شرایطی که فرد احساس میکند چیزی برای اتکا باقی نمانده، بخشهایی از وجود او همچنان زندهاند؛ بخشهایی که ممکن است زیر فشار پنهان شده باشند، اما نابود نشدهاند.
به همین دلیل، پرسش اصلی برای من این نیست که:
«چه چیزی در این فرد از بین رفته است؟»
پرسش اساسی این است:
«چگونه میتوان شرایطی ایجاد کرد که انسان در میانه فشار، دوباره به بخشهای زنده، توانمند و انسانی وجود خود دسترسی پیدا کند؟»
این پرسش، نقطه آغاز شکلگیری REACCESS و ROOM 7 بود.
REACCESS؛ بازیابی دسترسی به ظرفیتهای درونی
واژه REACCESS به معنای «دسترسی دوباره» است.
این چارچوب بر این باور استوار است که بسیاری از ظرفیتهای انسانی در زمان بحران از بین نمیروند، بلکه دسترسی به آنها دشوار میشود. فرد ممکن است همچنان دارای تجربه، خرد، خلاقیت، قدرت ارتباط و توان تصمیمگیری باشد، اما فشار اجازه ندهد از آنها استفاده کند.
هدف REACCESS ایجاد شرایطی است که در آن، فرد بتواند دوباره با بخشهای توانمند خود ارتباط برقرار کند.
این مسیر به معنای نادیده گرفتن درد یا مثبتاندیشی سطحی نیست. قرار نیست واقعیت بحران، فقدان یا آسیب انکار شود. بلکه هدف آن است که انسان فقط از دریچه رنج خود دیده نشود.
در این نگاه، فرد همزمان میتواند آسیبدیده و توانمند باشد؛ خسته باشد و همچنان ظرفیت حرکت داشته باشد؛ بخشی از مسیر را از دست داده باشد، اما هنوز امکان انتخاب مسیر بعدی را در اختیار داشته باشد.
دسترسی دوباره زمانی آغاز میشود که فرد بتواند میان آنچه بر او گذشته و آنچه هست، فاصلهای ایجاد کند. تجربههای ما بخشی از هویت ما هستند، اما تمام هویت ما نیستند.
ROOM 7؛ فضایی برای مکث، دیدن و بازیابی معنا
ROOM 7 یا «اتاق هفتم»، فضایی برای مواجهه با بخشهایی از تجربه انسان است که معمولاً در شتاب زندگی روزمره دیده نمیشوند.
این اتاق الزاماً یک مکان فیزیکی نیست؛ استعارهای است از فضایی درونی که در آن میتوان برای لحظاتی از فشار بیرونی فاصله گرفت، به تجربهها نام داد و دوباره با خود وارد گفتوگو شد.
در اتاق هفتم قرار نیست برای هر پرسش، پاسخی فوری پیدا شود. گاهی لازم است پیش از حل مسئله، مسئله را دقیقتر ببینیم. پیش از تصمیمگیری، صدای بخشهای مختلف وجودمان را بشنویم و پیش از حرکت، بفهمیم از چه چیزی فاصله گرفتهایم.
ROOM 7 فضایی میان روانشناسی، تجربه زیسته، معنا و تأمل است؛ جایی که انسان میتواند بدون تقلیل یافتن به یک تشخیص، نقش اجتماعی یا شکست حرفهای، دوباره خود را ببیند.
بازگشت، به معنای برگشتن به گذشته نیست
دسترسی دوباره به بخشهای زنده وجود، به معنای بازگشت به نسخه پیشین خود نیست.
پس از بعضی تجربهها، دیگر نمیتوان دقیقاً همان انسان قبل بود. تروما، فقدان، بیماری یا بحران، نگاه ما را به جهان تغییر میدهند. اما تغییر همیشه به معنای نابودی نیست.
گاهی بازگشت واقعی، ساختن رابطهای تازه با خود است؛ رابطهای که در آن، رنج دیده میشود، محدودیتها پذیرفته میشوند و در عین حال، امکان انتخاب و معنا نیز دوباره شکل میگیرد.
هدف این نیست که انسان فراموش کند چه بر او گذشته است. هدف این است که گذشته، تنها نیروی تعیینکننده آینده او نباشد.
پرسشی که همچنان ادامه دارد
REACCESS و ROOM 7 پاسخهای نهایی نیستند؛ بخشی از یک پرسش زنده و ادامهدارند:
چگونه میتوان در جهانی پر از فشار، نااطمینانی و تغییر، امکان دسترسی انسان به خرد، معنا و ظرفیتهای درونیاش را حفظ کرد؟
این پرسش در اتاق درمان، سازمان، خانواده و زندگی شخصی حضور دارد. هرجا انسانی احساس میکند از خودش دور شده، این پرسش دوباره مطرح میشود.
من در مسیر حرفهای خود آموختهام که گاهی نخستین گام تغییر، افزودن چیزی تازه نیست؛ بلکه برداشتن موانعی است که میان انسان و بخش زنده وجودش قرار گرفتهاند.
شاید آن بخش هنوز همانجاست؛
نه از بین رفته و نه خاموش شده،
فقط منتظر شرایطی است که دوباره دیده و قابل دسترس شود.
خیلی مفید بود