گاهی اتفاق هایی می افتد که آدم را چند لحظه ساکت می کند
سال هاست تلاش کرده ام در اتاق هفتم فضایی بسازم که آدمها در آن دیده شوند؛ شنیده شوند و دوباره بخش هایی از خودشان را پیدا کنند که شاید زیر خستگی ها و دردهای زندگی
پنهان مانده است.
اما امروز یکی از همان آدم ها مرا دید
آن قدر عمیق که برایم عطری ساخت عطری نه از یک رایحه آماده بلکه از تصویری که از من در ذهن و قلبش شکل گرفته بود. نامش را گذاشته بود: «منجی».
وقتی این نام را دیدم قلبم لرزید نه فقط به خاطر نام بلکه به خاطر معنایی که پشت آن بود؛ اینکه شاید حضور کلمات و همراهی یک انسان بتواند در مسیر زندگی انسان دیگری جایی امن بسازد.
عطر را بو کردم.
و عجیب بود؛
بوی آشنایی داشت.
شبیه همان آرامش عمق و گرمایی که همیشه دوست داشته ام در مریم حفظ کنم.
امروز دوباره یادم افتاد؛
ما همیشه نمی بینیم چه چیزی در دل آدم ها به جا می گذاریم. گاهی یک شنیدن یک همراهی و یک لحظه دیده شدن سالها بعد به شکلی زیبا به ما برمی گردد. این عطر برای من فقط یک رایحه نیست
یادآور لحظه ای است که فهمیدم من هم دیده شده ام.